تبلیغات
خودم و خودت و .... خدا

خودم و خودت و .... خدا

کوچ ...!

بچه ها سلام ...

این وبو دیگه آپ نمیکنم .

ینی اپ میکنم ولی تو این آدرس

کوچ کردم بلاگفا :

www.manotokhodajoon.blogfa.com



[ جمعه 7 مهر 1391 ] [ 11:47 ب.ظ ] [ نیلوفر ] [ نظرات() ]


دل من

دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند یک جا
به کجا؟
معلوم است
به در خانه ی تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت یک پرده تور
که تو هر روز آن را
به کناری بزنی
دل من ساکن دیوار و دری
که تو هر روز از آن می گذری
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه یک باغچه بود
که تو هر روز به آن می نگری
دل من را دیدی؟
ساکن کفش تو بود...
یادت هست؟ 

  


+ بچه ها نظرات رو تو پست پایین بذارین .. ممنوووووووووووووووووون



[ دوشنبه 27 شهریور 1391 ] [ 01:53 ب.ظ ] [ نیلوفر ] [ نظرات() ]


فرشته هایی ب نام دوست ...

بعضی وقت ها دل تنگ میشوی ...

بعضی وقت ها تنها دوست داری بباری ...

بعضی وقت ها دنبال آرامش میگردی .. دنبال دریای آرامشی ک آرام کنند تمام ناآرامت را ...

بعضی وقت ها دلت آغوش میخواهد... گرم .. مهربان ... و دوست داشتنی ....

اما ....

بعضی وقت ها دلگرم میشوی ...

بعضی وقت ها زندگی ات با نفس های بعضی ها گرم میشود ...

بعضی وقت ها دوس داری بعضی ها را محکم در آغوش بگیری. ...

بعضی وقت ها بعضی ها مهربانی میکنند و مهرشان حک میشود در قلب منتظر مهربانی ات ....

بعضی وقت ها بعضی ها آسمانی بودنشان را فرشته وار ب رخ قلب زمینی ات میکشند ...

بعضی وقت ها بعضی ها پروانه ی شمع وجودت میشوند و همدم بی همدمی هایت ...

بعضی وقت ها فرشته هایی کنارت هستند ک آنها را "دوست " می نامی ...

فرشته هایی ک مهربانی شان بی حد است در دنیای زمینی ها ...

+ سپاس بابت سر زدنتون ...

++ بچه ها خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ممنونم از بچه هایی ک تبریک گفتن تولدم رو ... وخیلی خیلی ممنونم از بچه هایی ک تو وباشون برام تولد گرفتن ... واقعا نمیدونم ب چ زبونی از تون تشکر کنم ... همینطور بچه هایی ک زنگیدن .. اس زدن ... کامنت گذشتن ... ممنونم . امیدوارم بتونم خوبی ها تونوجبران کنم ... این متنو برای شما فرشته های مهربون گذشتم .. امیدوارم خوشتون بیاد ....

+++ ممنونم ک همیشه همراهمین و هیچ وقت تنهام نمیذارین .



[ یکشنبه 26 شهریور 1391 ] [ 12:09 ق.ظ ] [ نیلوفر ] [ نظرات() ]


رسم زمینی شدنم ...

یدونم از کجا شروع کنم ؟

ولی بهتر است از اولش بگویم ... از اول اولش...

ساعت حدودا هشت بود ... آفتاب ب زمینی ها لبخند میزد و درس شیرین "مهربانی " را با پرتوهایش ب آنها می آموخت .... همه چیز آرام بود ... آرام آرام .... مثل هر روز خدا ب زمینی هایش نگاه میکرد و دنبال فرصت بود تا دستشان را بگیرد و آنها را از نردبان مهربانی بالا ببرد.... تا دلهایشان پاک تر شود و نگاه هایشان آسمانی تر....

اما دو نفر منتظر بودند ...

منتظر یک زمینی دیگر....

منتظر .... اما صبور....

زمینی شدنش را خوب ب خاطر می آورد .... میخواست پا ب دنیایی بگذارد ک آدمهایش هزار رنگند و خدایش از او خواسته بود ک یک رنگ بماند در این دنیای هزار رنگ ... میخواست پا ب زمینی بگذارد ک گاه "فهمیدن "جرم بود و نباید میفهمید .... میخواست پا ب دنیایی بگذارد ک تمام مردمش یک درد دارند آنهم درد "بی درد " و دلخوشیشان چیزی نیست جز "رنگ بازانی ب اسم دوست " ...

زمینی شدن برایش سخت بود اما خوب میدانست ک "رسم تنهایی " مهم ترین درسی است ک در زمین باید بیاموزد ....

میخواست پا ب دنیایی بگذارد ک " صداقت " را "حماقت " میخواندند و "سادگی " را "نادانی " ....

میخواست پا ب دنیایی بگذارد ک مردمش همه نابینا بودند .. خدایشان را نمیدیدند ...و تعجب آور ترین چیز برای او این بود ک مردم فقط موقع سختی هایشان یاد او می افتند و بینا می شوند ....

میخواست پا ب دنیایی بگذارد ک آینه دل مردمانش لکه های زیادی داشت ... لکه ی غرور...لکه دروغ...لکه ی فراموشی... و "فراموشی " بهترین دلخوشی مردمان دنیا بود... خودشان را ب فراموشی میزدند و دریای محبت دیگران را فراموش میکردند ....

میخواست پا ب دنیایی بگذارد ک تفریح مردمانش "دل شکستن " بود ... و وسیله ی خنده شان "باران اشک " .... و عروسکشان "احساسات یکدیگر " .... چ بازی تلخی میکنند مردمان این دنیا ....

میترسید ... اما خدا ب او دلگرمی می داد ... ب او میفهماند ک باید برود... باید برود و پا ب این دنیای تلخ بگذارد .... باید برود و زمینی شود....میترسید اما دلش ب عهدی خوش بود ک با خدایش بسته بود....عهد بسته بود آسمانی بماند در میان زمینی ها... اما میترسید ..... و نگران قلبش بود..ک تار شود ... تیره شود و سیاه شود از لکه های زمینی ها ....

باید عجله میکرد ... دو فرشته روی زمین منتظرش بودند....دو قلب مهربان ک مهربانترین در آنها از وجودش دمیده بود... و دو نگاه آسمانی منتظر زمینی شدن فرشته ی خود بودند تا خروار خروار "مهربانی "نثار چشمان پاکش کنند....

دلش برای آغوش خدا تنگ میشد و خدا ب او آغوش گرم دو فرشته را یادآوری میکرد ... و ب او امید میداد ک دوباره محکم در آغوشش میگیرد البته اگر عهدش را وفا کند. ....

او آغوش خدا رو دوست میداشت اما نمیدانست "آسمانی "خواهد ماند یا ن ....

و اینگونه شد ک دختری از جنس "آسمان " زمینی شد ...

.................................................................................................................................................................

زمینی شدن آسان بود ... اما باز هم میشود آسمانی شد ؟؟؟ نمیدانم ...

فردا شروعی دوباره است ...

شروعی برای من ک تمام کردم پانزده شروع را ...

وبازهم روزهایم را میگذرانم با روزمرگی هایم و تکرار میکنم واژه های تکراری را ...

و بازهم همان خواب و بیداری... بازهم بودن و نبودن ... بازهم آرامش و دلهره ...بازهم گفتنی ها و ناگفتنی ها  ....

بازهم رنگ جدید و رنگ بازانی جدید در این دنیای رنگ ها ...

و بازهم دنیای تلخ زمینی ها ....

و بازهم نمیدانم کی آسمانی خواهم شد ...  ... 

 

+ بچه ها سپاس ک می آیین و بهم سر میزنین ..

++ فردا تولدمه ... این متن ب خاطر همونه ....

+++ خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی دوستتون دارم  



[ جمعه 24 شهریور 1391 ] [ 10:41 ب.ظ ] [ نیلوفر ] [ نظرات() ]


همینجوری...

میگن آدما زود خسته میشن ...

زود ... اما من خیلی دیر زود خسته شدم....

خسته شدن از ی سری واژه شاید ب نظر مسخره بیاد اما وقتی وجود آدم تک تک سلول های آدم درگیر بشه با این واژه ها و تموم فکرش و ذهنش و سلول های مغزش دغدغه هاشون بشه واژه های بی دغدغه اونوقت خسته شدن هم خیلی طبیعی میشه .... طبیعی تر از هر چیزی ک فکرشو بکنی ...

طبیعی میشه ک تمام واژه ها دور سرت بچرخن ... و واژه ب واژه بخوای بی اهمیت بودنشونو درک کنی در حالیکه بی خودی برات مهمن ... اونوقته ک تعریفت از واژه میشه مهم بی اهمیت ...  

از واژه ها خسته شدم ...از تکرار .... تغییر .... ترس .... از همون موقع ک از الف تا ی رو یاد گرفتم از "ت " میترسیدم ...

خاطرات خوبی رو باهاش ندارم ... شاید ب نظر مسخره بیاد اما همیشه پای " ت " در میونه ...

ت ممکنه تکرار باشه ترس باشه .... ممکنم هس تغییر باشه ...

تغییر ...

تغییر خوب و بد داره ... ولی من منظورم با بدشه ... آخه وقتی تو دنیا تغییر بهتری نمیبینی دیگ جایی میمونه ک راجع ب تغییر خوب هم بنویسی؟

تغییر ینی نامن بودن من ... ینی نا تو بودن تو ...

تغییر ینی همیشگی شدن نبودن ها ت ... ینی نبودن بودن .. ینی هیچ شدن همه ی همیشگیت ...

تغییر ینی هیچ شدن ...

ینی نابود شدن

ینی انگار تمومت بشه ناتمومی و آرامشت بشه ناآرومی ...

تغییر ینی نداشتن چیزایی ک باید داشته باشی و داشته هایی ک حالا مدتیه پیوستن ب جمع نداشته ها ت...

تغییر ینی جمع تنهایی تو ریاضی زندگیت ...

تغییر ینی ضرب هیچ توهمه ی آرزوهات ...

تغییر ینی " ن " ...

ینی دیگ تمومه ...

تغییر ینی خواستن تموم نخواستن ها ...

تغییر ینی احساس بی احساسی ... ینی درد بی دردی ... ینی امید نا امیدی ....

تغییر ینی مرگ ... ینی مرگ روح ..جسم .. فکر...

تغییر ینی مرگ احساس ...

وقتی تغییر میکنی باید با خاطراتت خداحافظی کنی ... خداحافظی با تمام ارزشات ... با چیزایی ک ی روزایی برای ب دست اوردنشون زمین و زمانو بهم میدوختی ...

تغییر ینی دغدغه برای واژه هایی ک بی دغدغگی مهم ترین دغدغه شونه ....

تغییر ینی از یاد بردن ب یاد موندنی هایی ک قبلنا بارها و بارها ب یادشون می اوردی ...

تغییر ینی کوچیکی بزرگا ... ینی کوتاهی بلندا ... ینی جاهل شدن عاقلا ....

تغییر ینی غروب طلوع هات ...

تغییر ینی خاموشی همه ی چراغ های روشن زندگیت....

تغییر ینی... 

تغییر ینی دوتا شدن یکی...

تغییر ینی .......................................................................................................

تغییر ینی طلوع کنی برا کسی برات  غروب بمونه

تغییر ینی عاشق بشی برا کسی بی فروغ بمونه ...

تغییر ینی دلتنگ باشی برا کسی ... بی خیال بمونه ..

تغییر ینی مهربون بشی براش .. .. نامهربون بمونه ... 

تغییر ... راسی یادم رفت بگم  ک تغییر برادر تکراره ... گاهی وقتا تغییر روزی بوجود میاد ک محبت ها میشه تکراری ...

تکراری شدن حرف ها و عادت ها ... و " تکرار" میشه تنها یادگاری از خاطراتی ک روزی حتی آرزوی تکرار شدنشو داشتی ....

حتی گاهی وقتا " بودن " ها  هم تکراری میشه ... گاهی وقتا نبودن آرزو میشه واسه ت در تکرار بودن ها  و بودن میشه دلزدگیت میون تکرار خاطراتت .... و خاطرات  ی بوی خاصی میگیره ... بوی کهنگی ... بویی ک بوی بودنه ... و تو دنبال بویِ بودنِ نبودنی تو این دنیای تکرار بودنها ...

حتی گاهی احساست هم تکراری میشه ... گاهی وقتا عادت میکنی کسی رو دوس داشته باشی ... و دوست داشتن میشه بی احساس ترین احساس زندگیت ... .. آخه میگن دوست داشتن حرمت داره ... و " تکرار" میشکنه  حرمتشو بعضی وقتا ... 

آخه میدونی احساس هدیه س ... هدیه ی خدا ..  هدیه ی ک با عطر دوست داشتن قشنگ میشه ... هدیه ای ک بوی گند میگیره با احساسِ بی احساسِ عادت دوست داشتن ....  عادت شدن دوست داشتنر و دوست ندارم ... 

گاهی وقتا تکرار و تغییر ترس میارن ... ترس از اینکه همه ی همیشگیت هیچ بشه ...

ترس از اینک دریات بشه قطره 

ترس از اینک " کاش " پر کنه تمام وجودتو ... و حسرت جا خوش کنه تو خونه ی دلت ب جای آرزو ...

ترس از اینک " هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی " بشه تنها یادگاری از لحظاتت ...

ترس از اینک " خاطرات نبودنت " پر کنه همه ی بودنتو ...

من از همه ی اینا میترسم ..

مواظب خودت باش .... 

+این متن  ممکنه  زیاد ربط نداشته باشه ب بقیه ی نوشته هام ... اما نوشتم ... چون دلم از تغییر . تکرار. و ترس خیلی پر بود...

++ بچه ها دوستای گلم . مهربون ها .... ازتون درخواست میکنم ک مواظب خوبی هاتون باشین ... مواظب ارزش هاتون... مهربونی هاتون ... همه ی اینا هدیه ن باید ازشون نگه داری کنیم .. دوس داشتنامون حرمت داره .... با عادت کردن ب دوست داشتنامون حرمتاشونو نشکنیم ....

+++ ممنون از اینک سر میزنین بهم ...

++++ تو نظرات بهم بگین ک درمورد این سه لغت چ نظری دارین ؟ تغییر .... تکرار..... ترس..... 

+++++ سپاس



[ سه شنبه 21 شهریور 1391 ] [ 01:50 ب.ظ ] [ نیلوفر ] [ نظرات() ]


دل بستن ب دلت ..


هنوز هم...

از بین کارهای دنیا...

دل بستن به دلت بیشتر به دلم می چسبد . . .

 

+ بچه ها نظرات غیرفعاله ... پایین نظر بذارین . مرسی  

+پست های رنگی دلنوشته نیس... سفیدا دلنوشته س



[ چهارشنبه 15 شهریور 1391 ] [ 07:29 ب.ظ ] [ نیلوفر ] [ نظرات() ]


یک نفر در همین نزدیکی ها ....

یک نفر در همین نزدیکی ها دلش تو را میخواهد ...

یک نفر در همین نزدیکی ها قلبش ب امید دیدنت میزند ....

یک نفر در همین نزدیکی ها  تنهاست ... منتظر است ... تنها بودن را دوست دارد ب شرط تنها بودن با تنها ترین تنهایی هایش ...

یک نفر در همین نزدیکی ها امیدوار ست ... امیدوارست تا امید زندگی اش نا امیدش نکند ...

یک نفر در همین نزدیکی ها منتظرت است .....

یک نفر در همین نزدیکی ها زنده است چون امیدی ب وسعت زندگی ب آمدنت دارد ....

یک نفر در همین نزدیکی ها از تو دور است .... قلبش " دور بودنت " را از همین نزدیکی ها بهانه میکند ...

یک نفردرهمین نزیکی ها ... "نزدیک بودنت " را طلب میکند  

من در این نزدیکی ها ....  و تو ...

.. دور نباش نزدیک ترینم..  

.....

+ مرسی سر میزنین .

++ دوستتون دارم دوست داشتنی های مهربونم ...

+++ منتظر نظراتتون هستم

++++ مخاطب خاص ندارد ....



[ چهارشنبه 15 شهریور 1391 ] [ 07:17 ب.ظ ] [ نیلوفر ] [ نظرات() ]


دوستم بدار ...

دوستت دارم .

دوستم بدار ...

دوستم بدار تا با خیال دوست داشتنت شب ها را صبح کنم ...

دوستم بدار ک دوست داشتنت رنگ بدهد ب بی رنگی نقاشی زندگی ام ...

دوستم بدار تا دوست داشتنت زنده کند یاد مهربانی را در ب یاد ماندنی های قلبم ...

دوستم بدار ..

دوست بدار تا بانویت شوم ...

دوستم بدار تا بانویت شوم و شاهزاده ام شوی در قصر خیالم ...

دوستم بدار تا در آغوشت بگیرم ...

دوستم بدار تا لمس گرمای دستت  خجالت دهد گرمای آفتاب را .....

دوستم بدار تا مهربانی نفس هایت خجالت دهد آسمان را ...

دوستم بدار تا دوست داشتنت شرمگین کند مجنون را ....

دوستم بدار تا دیوانه ات شوم ..

دوستم بدار تا دیوانه ات شوم و دیوانگی تنها دیوانه ات حک شود در دنیای دیوانه ی قلبت ....

دوستم بدار ....

دوستم بدار .. دوستت میدارم بیشتر از تمام دنیا ... 

 

+ بچه ها ممنون ک بهم سر میزنین .

++ بچه ها بهمتون سر زدم اما نتونستم نظر بدم اگه  ی ذره دیرتر نظر دادم شرمنده تروخدا مسافرتم

+++ خیلی دوستتون دارم

++++ مخاطب خاص ندارد



[ دوشنبه 13 شهریور 1391 ] [ 09:51 ب.ظ ] [ نیلوفر ] [ نظرات() ]


دلتنگی ...

دلتنـــگ کــه شــــــدی،
پیـــش ِ مــــن بیـــا،
کمـــی غصّــه هســـت
بــــــــــــــــا هــــــــــــم مـــــــــی خـــــــــوریـــــــم  

+ مرسی ک میخونین نوشته هام

++ بچه ها من امشب نیستم .. ببخشید جواب نظرات پست قبلی رو ندادم .. این پستم الان نمیتونم نظراتش رو ج بدم باید ی جایی برم ... بهتون سر میزنم حتما . فعلا بچه ها

+++ خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــی دوستتون دارم

 



[ شنبه 11 شهریور 1391 ] [ 07:28 ب.ظ ] [ نیلوفر ] [ نظرات() ]


داشتن تو می ارزد ب تمام نداشته های دنیا ...

همیــــشه جایی در حوالی دلتــنگی من جــاری می شــوی…
جــاری می شــوی در ابـــریِ چشــمانـــم…
و می بـــاری آنقــدر تا زلال شـــوم…
تا آســمانی شــود هــوایِ دلــم…
آنقــدر که با همـــه روحـــم حــس کنـــم…
داشتــــن تو …
می ارزد…
به تمـــام نداشــته هـــای دنیــــا…

 

+ مرسی ک ب وبم میاین ... 

++ همه ی نوشته هام ب جز آبی  ها ( مثل همین پست ) دلنوشته های خودمم (ینی سفیدا ) 

+++ دوستتون دارم 

++++ مخاطب خا3 ندارد .....
 



[ جمعه 10 شهریور 1391 ] [ 08:33 ب.ظ ] [ نیلوفر ] [ نظرات() ]


دلم بی هوا هوایت را میکند ....

گاهی اوقات بد جور دلتنگ میشوی ...

گاهی اوقات همه چیز را بهانه میکنی باهمه دعوا میکنی سرد میشوی خرد میشوی اطرافیانت را خرد میکنی.....

گاهی اوقات ...

گاهی اوقات همه چیز را بهانه میکنی فقط برای تک جمله ای ک حک شده در قلب بی تابت :

دلم بی هوا هوایت را کرده است ... بفهم 

هوای ابری دلم آفتاب مهربانی هایت را میخواهد ...بفهم

پنجره های دلم منتظر آمدنت هستند ...بفهم

دلم خنده هایت را بهانه میکند تا سیراب شود از مهربانی هایت ... بفهم

دلم صدای آرامت را بهانه میکند تا لبریز شود از آرامش ترانه ی مهربانی هایت ... بفهم

دلم بس بهانه گیر شده است و  مدام "تو " را بهانه میکند... ...

و چ لبان صبوری دارم ... فریاد های دلم را با سکوتشان معنا میکنن .. و چ چشمان امیدواری دارم ک سوزش قلبم را با اشک معنا میکنند ... و چ دستان منتظری دارم ... ک انتظار میکشند و هیچ نمیگویند .... 

دلم تو را میخواهد ... میفهمی؟

دلم تحمل تنگ شدن ندارد ...مگر دل بیچاره چقدر طاقت دارد ک نبودنت را تحمل کند ؟ 

مگر دل بیچاره چقدر میتواند ببارد ب امید آمدنت ؟ ...

زود تر بیا .... دلم بی هوا هوایت را میکند ... 

+ مرسی ک میخونین حرفامو... و دل نوشته هامو ....

++ بچه ها تروخدا اگه خبرتون نمیکنم ناراحت نشین ... چون هرروز تقریبا آپ میکنم ..

+++ مخاطب خاص ندارد ...

 



[ جمعه 10 شهریور 1391 ] [ 02:11 ق.ظ ] [ نیلوفر ] [ نظرات() ]


آرامش ...

واژه ها را تکرار میکنم ... و چ لذت بخش است تکرار واژه هایی ک بوی مهربانی هایت را میدهند ...

تکرار واژه هایی ک از جنس آرامشند ... از جنس آرامشی ک تو با وجود آرامت نثار قلبم میکنی...

آرامش یعنی گرمای دستانت ...

آرامش یعنی مهربانی نگاهت ...

آرامش یعنی وجودت ... یعنی حرف هایت  صدایت نفس هایت .... حتی یادت هم آرامم میکند ...

آرامش ....

آرامش یعنی دوست داشتن دوست داشتنی ترین دنیا ...

آرامش یعنی تنها بودن با تنها ترین تنهایی هایت ...

آرامش یعنی یاد ب یاد ماندنی ترین خاطراتت با بهترینت ....

آرامش یعنی وجود تک ستاره ی مهربان آسمان قلبت ...

آرامش یعنی ...

آرامش یعنی ..... تو .

یعنی تو ...تویی ک آرامش نگاهت موج میزند در ساحل طوفانی دریای قلبم ...

تو ک فرشته ها مهربانی را از وجودت می آموزند ...

تو ک گرمای وجودت آفتابی میکند آسمان برفی قلبم را ...  

تو ک بهترینی ...

تو ک دل آسمانیت را بیشتر از تمام زمینی ها دوست میدارم .... 

تو .....

+ بچه ها ممنون ک بهم سر میزنین ..

++ خیلی دوستتون دارم

+++ مخاطب خاص ندارد ...

 



[ پنجشنبه 9 شهریور 1391 ] [ 02:38 ب.ظ ] [ نیلوفر ] [ نظرات() ]


میدونی ...

میدونی  ....

 وقتی ثانیه هات تند تند بگذرن و تنها یادگاری قاب کوچیک دلت انتظار باشه چ قد سخته ؟ 

میدونی  ...

وقتی احساساتت افکارت خیالت ... حتی روزمرگی هات همش بشه انتظار و "انتظار " تموم کنه تموم نا تمومت رو ... چقد سخته ؟

میدونی ...

وقتی انتظار تمام طاقتت رو آب کنه و تبدیلش کنه ب ی قطره ب اسم بی تابی چقد سخته ؟

میدونی  ...

وقتی تمام دلخوشیت بشه اشک و بباری و سیل بشی ب امید اینک تو کلبه ی گرم قلبش نفوذ کنی  چقد سخته ؟

میدونی  ...

وقتی هیچ بشی برای بدست اوردن همه ی امیدت ... همه ی آرزوهات ... و زمین و زمانتو بهم بدوزی تا یادت کنه و آخر هم ب هیچ بودنت بخنده چقد سخته ؟ ...

میدونی...

وقتی لحظه هات بشه مرور درس سخت انتظار و استادی کنی برای ایوب تا معنی صبر رو بفهمه چقد سخته ؟

میدونی ...

وقتی یادش بشه همدم تک تک لحظاتو ابرهای آسمون دلت گریه کنن برای دیدنش چ حسی داره؟

میدونی ... 

وقتی ب امید باز شدن پنجره ی قلبش ب آسمون نگاهت شبتو روز کنی ینی چی ؟ ....

اینا رو میدونی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

+ دوستای گل خودم اول اینک مرسی ب وبم سر زدین .

++ دوم اینک خیلی دوستتون دارم .

+++ سوم اینک اگه با تبادل لینک موافقین اعلام کنین مرسی

++++ چهارم اینک مخاطب خاص ندارد  

 



[ سه شنبه 7 شهریور 1391 ] [ 10:02 ب.ظ ] [ نیلوفر ] [ نظرات() ]